بنام خدا
۶مردادماه ۱۴۰۵
ساعت:۱۵:۴۳
#مطالبه گری حق
#سرگذشت دختری درایران
دختری هستم ازدیارایران ازسرگذشتم کجاشروع کنم وازکجابگم ،چراهروقت هرفکری می کنیدانتظارداریدهمانطوربایدنسبت به توقضاوت شودسختی زندگی درحین که شیرینه ،دنبال کردن زندگی من برای دیگران سخته ،ادمی وقتی اشتباه می کنه نمی پذیرداشتباه خودش،چرا؟ ،اوپدری داشت دریکی ازشهرهای ایران زندگی می کرد وپدرش سرمایه داروتجاربودچون سوادنوشتن وخواندن نداشت درسته دختری بازیگوش داشت ولی زرنگ، وبابایی ،همیشه این دخترترک موتورمی گذاشت می بردبیرون واین پدرخونه دوست داشت بارمشکلات دیگران تحمل کنندالحمدالله وضع مالی خوبی و بالایی داشت وپدرش خادم مسجدونگهبان وسریداربودوبازرس اینهاابرومندانه زندگی می کنندوکردندوباسختی های زیادی مسیرراه طی می کنند وازکوچکی این پدرخونه تلاش می کردهمه انتظاردارندازاوبااین که می توانست که تمام شهرهاراخریدارکنندومتاسفانه ازخلقیات ایشان سواستفاده کردندیک پای ان کویت بودویک پای ان درایران وهوای برادرکوچک ترازخودش بایدداشته باشدوپدرومادروهمیشه سختی هاراطی می کردوچون سخت کوش بودوراهی شهرکوچکی دیگرمیشودوبرای برادرخودش کارایجادمی کنندوتمام سرمایه مال خودش بودودست دل وبازبودوباهمه خوش رویه چیزی بگم مثل اینکه ادمی چیزی به اسم وجدان واحساس مسئولیت بدونه کارش حله ،اوضاع سختی بودمی گذشت وزرنگی به خرج نمی دادودودهنه مغازه داشت می گردنه وشاگردی ومی ایدیک مغازه برای خودتهیه می کنه واون موقع دخانیات درمیدون فعلی بودومسجدجامع جای این مکان بودوگشت زنی درروستاداشت ودرسطح شهر،قبل که انقلاب مردم کنندوقتی خاطرات مرورمی کنندمی بینندچه سختی به ایشان می گذرداین واقعیت است که به تصویرکشیده می شود.واین داستان واقعی ادامه دارد